تبليغاتX
دلتنگی های غزل

دلتنگی های غزل
شعرهای عاشقانه


 

 

 

 دل به دلداران سپردن کارهر دلدار نيست. من به تو جان مي سپارم دل که قابل دار نيست

دل غمگین منو باز تو کمی آروم می کنی
می شکنه طلسم غم آخه جادوم می کنی



بتاب خورشيد من ، تا ميتوانی بتاب بر زمين و آسمان . بدان من در سينه
خورشيدی بس عظيم دارم ، بتاب خورشيدم، با تو هستم و با تو جان ميگيرم.


گه ميشه نباشي تو حرير خاطرم
مگه ميشه نگذري از کنار پنجره ام
مگه ميشه بي هوات لحظه اي نفس کشيد
مگه ميشه بي چشات رنگ خوشبختي رو ديد

+ نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387 1:51 PM توسط فهیمه |


The image “http://tinypic.info/files/x1r22l7vv18mntr17qrt.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

مادر سر چشمه گیتی...

غنچه ای در سبزه زار زیبای طبیعت شکفت و کلمه ی مادر ، در پهنه گلبرگان سرخ آن او که همچون خون مادر است ، بیرون جهید و خود را در آسمان بیکران آبی  سوار بر بال پرنده محبت دید.

آری! به راستی مادر کیست که گیسوانش هم چون گیسوان فرشته طلایی است؟ مادر کیست که زمزمه محبتش لالایی اوست؟

مادر آنست که گهواره چوبین فرزندش را از لابلای صخره ها و از میان آبشارها و صدها گل زیبای یاسمن بیرون می کشد و با دستان مهرآمیزش آن را تکان می دهد...

مادر آنست که اشکش همچون شبنم بر قلب گلبرگ ، گل عشق است، صدایش هم چون مرغ غزل خوان در طبیعت است و بوسه اش همچون نور خورشید بر سبزه زار است و استواریش همچون کوهی بر دل خاک...

روزت را ارج می نهم و بوسه میزنم بر جای پایت.

 

مادرم:
قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار، تا چشمانم بهشت را نظاره کنند...


 

چون هستي من ز هستي توست                        تا هستم و هسـتي دارمت دوست

مادر گوهر گرانبهايی است؛بی مثل در آفرينش

 

The image “http://tinypic.info/files/a0yuivfilqvuylfhrmfq.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 

نيمي از من مال تو
نيم ديگر هم مال تو
تمام قلب و احساسام وقف تو
به خدا دگر چيزي ندارم
همان هم مال تو
جان ناچيزم فداي موي تو
مادرم
اي عصاره ايمان
اي چكيده ايثار
اي خود عشق
عاشق بودن و عاشق ماندن
را به من هم بياموز
 

The image “http://tinypic.info/files/9m7x0wmcdyu2fgnvtlq8.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 

مادر مهربونم

عزيز خوشزبونم

تو گل بيخار مني

رفيق من ، يار مني

وقتي كه غصه دار باشم

فقط تو غمخوار مني

اي جان من فداي تو

بهشت به زير پاي تو

ميلاد دختر نبي

فاطمه همسر علي

مبارك است براي تو

از ته دل بهت ميگم

دوستت دارم هميشه

براي روز مادر،

هر كادويي بگيرم

قابل تو نميشه

 

The image “http://tinypic.info/files/4zb64zwi8hhm5jtc62ba.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 

در بيابانی دور
که نرويد جز خار
که نتوفد جز باد
که نخيزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی
خفته در خاک کسی
زير يک سنگ کبود
در دل خاک سياه
ميدرخشد دونگاه
که به ناکامی از اين محنت گاه
کرده افسانه هستی کوتاه
باز ميخندد مهر
باز ميرقصد ماه
باز هم غافله سالار وجود
سوی صحرای عدم پويد راه
با دلی خسته و غمگين همه سال
دور از اين جوش و خروش
ميروم جانب آن دشت خموش
تا کشم چهره بر آن خاک کبود
تا دهم بوسه برآن خاک سياه
وندر اين راه دراز
ميچکد بر رخ من اشک نياز
ميدود بر دل من زهر ملال
منم اکنون و همان راه دراز
منم اکنو و همان خاک سياه
مادر ای مادر خوب
اين چه روحيست عظيم
که پس از مرگ نگيرد آرام

 

The image “http://tinypic.info/files/d6qoxf5xzlwfqjj8b53a.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 

The image “http://tinypic.info/files/aqs1al4dslrydcy0nidx.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 

مادر عزيز در برابرت كويري تشنه هستم
ودر انتظار باران محبتت غنچه اي هستم در دستان گرم تو

كه با اشكهاي پاكت سيراب مي شوم .
در درياي بي كران چشمانت پاكي وعشق را ديده ام و مي خواهم

 چون كبوتري سبكبال در پهنه اين آسمان پرواز نمايم .

و اكنون از تولد مهر صداي بلبلان ترانه ساز زمين است و

اين ترانه نوايي است كه قلب هاي آدميان را به تپش وا مي دارد.
پس مادر اي مهربان ترين پيوند ، هستي ام به عشق تو زنده است

 و رأفتت و شهامتت در قلب انسانيت حك شده است.

و تو را اي ُدرج بينواي  مرواريد خِرد
چگونه بايد در اين بُرهه از زمان نمايان ساخت

كه قصه شجاعت و ايمانت از تمام شمع ها فروزان تر است

روزت را همواره ارج مي نهيم

و رايحه ايثار و محبتت را در جانمان مي ستاييم .


The image “http://tinypic.info/files/lfn7d0ar1jzpkxymk1i6.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 روز مادر و زن  مبارك

 

+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387 10:58 AM توسط فهیمه |


مانعى در مسير

 

 
در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند.
 
سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!
?هر مانعى= فرصتى >>

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387 10:13 AM توسط فهیمه |


 

آنکس که مي گفت دوستم دارد

 

عاشقي نبود که به شوق من امده باشد

 

رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت

 

صداي خش خش برگها همان اوازي بود

 

که من گمان مي کردم ميگويد:

 

دوستت دارم

+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387 1:53 PM توسط فهیمه |


در دفتر يادبود دوستان بر روي درختان كهنسال

 بر روي شنهاي ساحلي نوشتم

دوستت دارم ، اما دفتر ياد بود دوستان پاره شد،

باد درختان كهنسال را شكست ،

امواج شنهاي ساحل را شست و برد اما !

هيچ چيز نتوانست ياد تو را از صحنه ي قلبم پاك كند ....
 

+ نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387 10:27 AM توسط فهیمه |


بابا نان نداد... بابا نمیتونه که واسه بچه هاش نان بیاره... بابا از بچه هاش خجالت کشید...

 

امین از اکرم جدا شد... امین نامردی کرد زد زیر قولش... اکرم تنها شد...

 

کبری بالاخره تصمیمشو گرفت... تصمیم گرفت واسه اینکه دیگه گشنه نمونه بره پیش امیرای دبی... کبری رفت... کبری دیگه برنگشت...مامانش سکته کرد مرد

 

حسنک همه ی گاو و گوسفنداشو فروخت تا خرج دوا دکتر مامانشو جور کنه... حسنک دیگه گاو و گوسفندی نداره که براش ما ما و بع بع کنن... حالا حسنک مونده و یه مادر پیر و مریض...

 

کوکب خانم ماست و کره و پنیر نداشت که بذاره رو سفره... کوکب خانم خونه ایی نداره که هرروز اونو تمیزکنه...

 

آن مرد زیر باران نیامد... آن مرد خیلی وقته که معتاد شده و افتاده گوشه ی خونه...

 

چوپان دروغگو خیلی وقته که دیگه دروغ نمیگه اما هیشکی باور نمیکنه... اینجا کسی نمیگه که آدما میتونن خوب بشن که آدما میتونن عوض بشن... هیشکی نمیخواد قبول کنه که چوپان دروغگو دیگه دروغ نمیگه...

 

دهقان فداکار رفت جنگ... رفت که از مملکتش دفاع کنه...رفت که غیرتشو نشون بده رفت و دیگه برنگشت...

 

یه جمله ی قشنگ: آرامش را از کودکان بیاموزید. ببینید چگونه آنها درست در همان لحظه ایی که هستند زندگی میکنند و لذت میبرند ! وانمود کنید شما هم می توانید مثل آنها باشید.

 

یه جمله ی قشنگ: با خودت تکرار کن: من به آینده علاقه دارم زیرا بقیه ی عمرم را
 باید در آن بگذرانم

+ نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387 9:15 AM توسط فهیمه |


خوبا!

مرا به خاطر همه نامه هایی که برای تو ننوشتم، ببخش!

مرا به خاطر همه آوازهایی که برای تو نخواندم، ببخش!

مرا به خاطر همه لبخندهایی که زندانی کردم و از تو دریغ

داشتم، ببخش!

من می توانستم در یک بعدازظهر زیبا شاخه ای گل به تو هدیه

دهم، اما پاییز اجازه نداد

من می توانستم کوزه هایت را پر از موج کنم، اما طوفان از راه

رسید و موجها را با خود برد/

من می توانستم در یک صبح تازه و معطر سرم را روی شانه

هایت بگذارم و گریه کنم، اما غرورم نگذاشت.

 

بهترینا!

صدایم را ببخش! لبهایم را ببخش! اشکهایم را ببخش!

از تو مهربانتر کیست که سرگذشت دستهایم را برایش بنویسم و

 از فاصله ها گله کنم؟

از تو آیینه تر کیست که قامت بر قامتش بایستم و احوال دلم را بپرسم؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387 2:4 PM توسط فهیمه |


غرور آميزتر از اين جمله براي انسان وجود ندارد:

طبق وجدان خود عمل خواهم كرد.(اريك فروم)

بودا : آزادي در بي آرزويي است.

افلاطون : " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش،

چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه،

 اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد،

بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشقه

 

سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور مي تازد،

با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد ....دكتر علي شريعتي

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387 8:59 AM توسط فهیمه |


 

 

زندگي با همه وسعت خويش مسلک

 

ساکت غم خوردن نيست حاصلش

 

تن به قضا دادن و پژمردن نيست

 

اضطراب وهوس وديدن و ناديدن نيست

 

زندگي خوردن وخوابيدن نيست زندگي

 

 جنبش وجاري شدن است زندگي کوشش

 

 و راهي شدن است از تماشاگه آغاز

 

حيات تا به جايي که خدا مي داند

 

  -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

 

+ نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387 3:21 PM توسط فهیمه |


  گرمي دست هايت چيست که دستهايم آنها را ميطلبد ؟
 
در آينه چشمهايم بنگر چه ميبيني؟
 
آيا ميبيني که تو را ميبيند؟
 
صداي طپش قلبم را ميشنوي که فرياد ميزند دوستت دارم؟
 
دوست ندارم که بگويم دوستت دارم.
 
دوست دارم که بداني دوستت دارم!

+ نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 11:26 AM توسط فهیمه |